من در این روزها - تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 13:42
یک قاره آنطرفتر یاد وبلاگم افتادم. صفحه را باز کردم و بعضی از پستهایم را خواندم و لبخند زدم. وبلاگنویسی از نقاط عطف زندگیام بود. جایی که یاد گرفتم و رشد کردم. آنقدر در این سالها اتفاقات زیادی افتاده است که حسابش از دستم در رفته. ولی نمیدانم چرا حس امنیت نمیکنم. حالا یا در کانال مینویسم یا در اینستاگ...
برابری - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 5:17
شرکت ما آبدارچی ندارد. وقتی ناهار میخوریم همه ی ظرف ها وارد سینک آشپزخانه می شوند و هر روز هم نوبت یکی هست تا ظرف ها را بشوید و چای را دم کند. هیچ فرقی هم ندارد زن باشد یا مرد. کارمند باشد یا رییس شرکت!  و این یکی از قشنگ ترین ویژگی های شرکتی هست که کار میکنم :) Adblock test (Why?)
کنتور آب - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 5:17
یه پیام از تلگرام اومد، از یکی از دوستای رادیوبلاگیا بود. یه عکس بود. تعجب کردم . عکسو باز کردم. یه جسم خاکی و رنگ و رورفته بود که یکسری عدد مبهم روش بود. بدون هیچ توضیحی. زل زدم بهش. کلی فکر اومد تو ذهنم.  از توی خاک یه چیز مدرن پیدا کرده برام فرستاده؟ یه قسمتی از یه سفینه ست که سال ها پیش سقوط کرد...
کانال - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 5:17
هیس....سکوت کناینجا قلب ها سخن میگویندوارد شدی به قصرخیالاینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستندگاهی از درون قصر برایت میگویماز اهالیشاز دوستی ها و پیمان ها وحرف هایشگاه نیز از زمین برایت خبر میاورمگاه از ستاره ها سخن میگویمگاه از درختان!اینجا همه چیز حرف دارداینجا قصریست به وسعت آسمانبرای ه...
سریال - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 3:04
از اونجایی که ما بشدت اهل سریالیم و همیشه سریالو به سینمایی ترجیح دادیم(بخاطر درگیر شدن با جزییات)، تصمیم گرفتم برای اینکه این روزا حوصلتون سرنره و سرگرمی داشته باشین سریال هایی که تو این دو سال اخیر دیدیم رو برای شما معرفی کنم :)اگر دوست داشتین به بقیه هم معرفی کنین و اگر سریالی رو دیدین نظرتون رو ...
بیان - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 3:04
بیان عزیز سلام! راستش پارسال که تو جلسه شرکت کردم و یکسری ایده دادیم همچنان نظرم روی همون ایده ها هست. اما متاسفانه احساس میکنم رها شدیم. این رها شدن انگیزه مارو برای نوشتن کمرنگ میکنه. الان حتی برخی
نیر - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 21:31
سرفه می کنم. خیلی هم سرفه می کنم. مریض نیستم. سرما هم نخورده ام. هنوز هم نمی توانم بفهمم چطور می شود در خانه ماند و هوای آلوده را تنفس نکرد؟ مگر هوایی که وارد خانه می شود خود به خود تصفیه می شود؟ بخاط
ابرهای سیاه - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 21:31
سو جان سلام راستش اینبار با نام کوچکت صدا میزنم. بدون لقب شاهزاده. میخواهم کمی خودمانی تر باشیم. راستی دیدی چه شد؟ البته که دیدی. تو در منی و من هر چه ببینم تو هم میبینی. یادت است یک زمانی در قصرت را
لابه لای حرف هایمان 3 - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 21:31
- دو روزه سرم خیلی درد میکنه + نباید تو یه سال اینقدر خون بدی، الان بار چندم بود؟ همون سالی یبار کافی بود. +آخه نوشته بود سیستان خون ندارد...
کمبود عنصر زبان مادری - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:04
یک دلتنگی هم است که سوا از دلتنگی خانواده و دوست و آشناست. دلتنگی که فقط وقتی جایی زندگی کنید که زبان اهالی اش با شما فرق دارد به سراغتان می آید. با اینکه ما زبان فارسی را همراه زبان آذری از کودکی یاد
درس هایی از آبدوغ خیار - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:04
راستش تا قبل از اینکه ساکن تهران شوم، این ترکیب اعجاب انگیز را نخورده بودم. یادم است اوایل مقاومت میکردم ولی بنظرم یکی از اختراعات خوش طعم بشر است که باید در کتابی چیزی ثبت شود . این عناصر ساده ای که
هارد اینترنال بدنمان! - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:04
کاش مغز آدم ها یه هارد اکسترنال بود و سیمِ کابل داشت. می تونستیم هر وقت بخوایم از نقطه ی اتصالش به سرمون جدا کنیم و بذاریم روی طاقچه و ساعتی رو بدون فکر و خیال و دغدغه سر کنیم...آخ که حتی تصورشم قشنگه
سرزمین گل ها - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:04
این نوشته مربوط به 19 تیر است که چند بار دستم رفت به دکمه انتشار اما منتشر نکردم: از شما چه پنهان از روزی که جواب مقاله ام آمده دائم ایمیل مربوطه را باز می کنم و کلمه accepted for oral را می خوانم و ت
شهاب - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:04
داداش متولد 31 شهریور است آفتاب و باران را همزمان در دلش دارد داداش یک تابستانِ پاییزیست
هلند - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:04
دنیای متفاوتی بود. همه چیز سر جای خودش بود. نه کسی از صف بیرون میرفت نه کسی حق کسی را می خورد. احترام واژه ای بود که در همه جای شهر دیده می شد. مردم به همدیگر احترام می گذاشتند. اگر چراغ قرمز بود کسی
چهلم - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:04
مادربزرگ پارچه فروش بود. از وقتی پدربزرگ از دنیا رفته بود مغازه را می چرخاند. شش سالم بود که پدر بزرگ رفت. من مرگ را خوب درک نمیکردم. میدانستم چیست اما نمیفهمیدم چرا همه ناراحتند. مادربزرگ خانه بزرگی
این روزها - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:04
می دانی؟ زیاد هم بد نشد، امروز به چند نفر زنگ زدم که همیشه فقط به چند پیام احوالپرسی پشت شیشه ی مجازی ختم می شد. به چند نفر پیام دادم و سعی کردم در یک پیام کلمات مفید و پربارتر از وقتی که پشت مسنجرهای
ستارههای زرد - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:04
اونموقعها که وبلاگنویسی رو شروع کردم هنوز گوشی هوشمند نیومده بود یا ماها نداشتیم. تنها مسنجر موجود یاهو بود. بزرگترین سرگرمیم وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن و تندتند چک کردن پستها و کامنتا بود. حالا هم
برگشت ناپذیر - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:04
همه جا تاریک بود، سرد بود. صداها از پشت دیوارا میومد ولی نامفهوم بود. هیچ چیز دیده نمیشد. داد میزدیم. کسی نمی شنید، دنبال روزنه بودیم، نبود. اصلا نور چه شکلی بود؟ صدای خفه ای میومد. انگار که مثلا زیر
دگرگونی - تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 18:32
داره شروع میشه، یه ترسی تو اعماق وجودم حس می کنم. مثل ترس کسی که میخواد از بلندی شیرجه بزنه تو اقیانوس. اقیانوس قشنگه، آبیه، زلاله، اما بلندی وهم داره. باید درست بپره، باید شنا بلد باشه و بتونه خودشو