خرید بک لینک
یک قاره آنطرفتر یاد وبلاگم افتادم. صفحه را باز کردم و بعضی از پستهایم را خواندم و لبخند زدم. وبلاگنویسی از نقاط عطف زندگیام بود. جایی که یاد گرفتم و رشد کردم. آنقدر در این سالها اتفاقات زیادی افتاده است که حسابش از دستم در رفته. ولی نمیدانم چرا حس امنیت نمیکنم. حالا یا در کانال مینویسم یا در اینستاگرام میگذارم. زندگیام رنگ دیگری گرفته و سخت در تلاشم. نزدیک سه ماه است که "مهاجرت" کردهایم. راه زیادی آمدهام و راه زیادی پیش رو دارم. ولی خب، زندگی همین است :) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 13:42

شرکت ما آبدارچی ندارد. وقتی ناهار میخوریم همه ی ظرف ها وارد سینک آشپزخانه می شوند و هر روز هم نوبت یکی هست تا ظرف ها را بشوید و چای را دم کند. هیچ فرقی هم ندارد زن باشد یا مرد. کارمند باشد یا رییس شرکت!  و این یکی از قشنگ ترین ویژگی های شرکتی هست که کار میکنم :)

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 5:17

یه پیام از تلگرام اومد، از یکی از دوستای رادیوبلاگیا بود. یه عکس بود. تعجب کردم . عکسو باز کردم. یه جسم خاکی و رنگ و رورفته بود که یکسری عدد مبهم روش بود. بدون هیچ توضیحی. زل زدم بهش. کلی فکر اومد تو ذهنم.  از توی خاک یه چیز مدرن پیدا کرده برام فرستاده؟ یه قسمتی از یه سفینه ست که سال ها پیش سقوط کرده زمین؟ یه وسیله جادوییه که هزار سال زیر زمین بوده؟ یه تیکه از ماشین زمانه که چال شده و اون عددا تاریخشن؟ نوشتم ماشین زمان از زیر خاک پیدا کردی؟ لبخند زدم و همون ثانیه کارایی که میشه با ماشین زمان انجام داد اومد تو ذهنم، که کجاها میرم باهاش. داشتم تصمیم میگرفتم برم آینده یا گذشته. همون چند دقیقه انگار افتادم وسط یه کتاب که قرار بود همه آرزوهامون توش برآورده بشه. کلی رویا از ذهنم میگذشت. باهاش تا مریخم رفتم. اصلا کاش نمیپرسیدم چیه. کاش تو همون رویاها غرق شده بودم و نمیدونستم عکس کنتور آبه که اشتباهی ارسال شده :)) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 5:17

هیس....سکوت کناینجا قلب ها سخن میگویندوارد شدی به قصرخیالاینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستندگاهی از درون قصر برایت میگویماز اهالیشاز دوستی ها و پیمان ها وحرف هایشگاه نیز از زمین برایت خبر میاورمگاه از ستاره ها سخن میگویمگاه از درختان!اینجا همه چیز حرف دارداینجا قصریست به وسعت آسمانبرای همه ی کسانی کهمیخواهند از زمین فاصله بگیرندبرای همه ی کسانی کهمیخواهند قلبشان برای خدا باشداینجا قصر خیالو من شاهزاده ی شببه احترام قلب خودتبپا خـــیز! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 5:17

از اونجایی که ما بشدت اهل سریالیم و همیشه سریالو به سینمایی ترجیح دادیم(بخاطر درگیر شدن با جزییات)، تصمیم گرفتم برای اینکه این روزا حوصلتون سرنره و سرگرمی داشته باشین سریال هایی که تو این دو سال اخیر دیدیم رو برای شما معرفی کنم :)
اگر دوست داشتین به بقیه هم معرفی کنین و اگر سریالی رو دیدین نظرتون رو حتما برام بنویسین.
منوی سمت راست قسمت "سریال هایی که دیده ام" رو کلیک کنین :)

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 3:04

بیان عزیز سلام! راستش پارسال که تو جلسه شرکت کردم و یکسری ایده دادیم همچنان نظرم روی همون ایده ها هست. اما متاسفانه احساس میکنم رها شدیم. این رها شدن انگیزه مارو برای نوشتن کمرنگ میکنه. الان حتی برخیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 3:04

سرفه می کنم. خیلی هم سرفه می کنم. مریض نیستم. سرما هم نخورده ام. هنوز هم نمی توانم بفهمم چطور می شود در خانه ماند و هوای آلوده را تنفس نکرد؟ مگر هوایی که وارد خانه می شود خود به خود تصفیه می شود؟ بخاطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 21:31

سو جان سلام راستش اینبار با نام کوچکت صدا میزنم. بدون لقب شاهزاده. میخواهم کمی خودمانی تر باشیم. راستی دیدی چه شد؟ البته که دیدی. تو در منی و من هر چه ببینم تو هم میبینی. یادت است یک زمانی در قصرت راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 21:31

- دو روزه سرم خیلی درد میکنه

+ نباید تو یه سال اینقدر خون بدی، الان بار چندم بود؟ همون سالی یبار کافی بود.

+آخه نوشته بود سیستان خون ندارد...

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 21:31

یک دلتنگی هم است که سوا از دلتنگی خانواده و دوست و آشناست. دلتنگی که فقط وقتی جایی زندگی کنید که زبان اهالی اش با شما فرق دارد به سراغتان می آید. با اینکه ما زبان فارسی را همراه زبان آذری از کودکی یادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

راستش تا قبل از اینکه ساکن تهران شوم، این ترکیب اعجاب انگیز را نخورده بودم. یادم است اوایل مقاومت میکردم ولی بنظرم یکی از اختراعات خوش طعم بشر است که باید در کتابی چیزی ثبت شود . این عناصر ساده ای که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

کاش مغز آدم ها یه هارد اکسترنال بود و سیمِ کابل داشت. می تونستیم هر وقت بخوایم از نقطه ی اتصالش به سرمون جدا کنیم و بذاریم روی طاقچه و ساعتی رو بدون فکر و خیال و دغدغه سر کنیم...آخ که حتی تصورشم قشنگهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

این نوشته مربوط به 19 تیر است که چند بار دستم رفت به دکمه انتشار اما منتشر نکردم: از شما چه پنهان از روزی که جواب مقاله ام آمده دائم ایمیل مربوطه را باز می کنم و کلمه accepted for oral را می خوانم و تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

داداش متولد 31 شهریور است

آفتاب و باران را همزمان در دلش دارد

داداش یک تابستانِ پاییزیست

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

دنیای متفاوتی بود. همه چیز سر جای خودش بود. نه کسی از صف بیرون میرفت نه کسی حق کسی را می خورد. احترام واژه ای بود که در همه جای شهر دیده می شد. مردم به همدیگر احترام می گذاشتند. اگر چراغ قرمز بود کسی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

صفحه بندی